تو شعراي سپيد من جايي نمونده واسه تو
سياهيي و در بدري ازروز گار من برو
برو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشن بموني
ديگه نمي خوام تو گوشم شعراي غمگين بخوني
اگه نميري ام بدون که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني
دنياي من روشته تو دشمن روشنيا
خورشيد من داره مياد بي سرو پاي روسيا
مي خوام روزاي خوب من شکنجه جونت بشه
سپيدياي من تو رو تا مرز مردن بکشه
اگه نميري ام بدون که دشمن جون مني
دلم مي خواد هر جوري هست کنار من جون بکني
سياهي و دربدري غصه روزگار من
چقدر بايد گريه کنم از من و گريه دل بکن
دختر ماه و مهر من اومده و پشت درِ
اونم دلش مي خواد غمو از روزگارم ببرِ